در تکاپویی بی پایان و پر از رنجی که برای رسیدن به جوهره ی موهومی ِ چیزها به خود هموار می کنی به امید آن روشنایی که به اطمینانی خیره کننده برساندت،اطمینانی که خود را موجودی فانی حس نکنی را نمی یابی،در کمال وحشت متوجه می شوی که نه فکری داری ، نه نیرویی و نه حتی حس زنده بودن ،تنها چیزی که داری ذهنی آشفته است.